کودک ."" آسمان را به اندازه پنجره ای از اتاقش تجربه میکرد ....
به آبنبات وعده مامان برای پایان روشنایی روز فکر میکرد ...
پاهایش روی هم بود و انگشت اشاره را تا بینهایت در بینیش فرو برده بود
و درست آنسوی دیوار زمان پایان ظهر بود در ۱۳۸۷ .
این گاه ....
سایه ام را بر دیوار تازیانه میزنم ..
تو را بهانه میگیرد .
.
سر به سایه ات گذاشتم تا دیروز خوابیدم
شاید امروز بیایی
سایه ات اینجا تنهاست اورا ببر من امروز هم میخوابم .
.
.
یک چیزی - که انگار وسط توی دلم هست ..
انگار وسط توی دلم سوراخ است
انگار هی از وسط توی دلم دارم تمام میشوم
انگشتت را بگذار روی وسط دلم .
.
.
باز هم من ماندم و سکوت .
و هزار چرا و چگونه از ساعتی قبل ....
باز هم من میانه راه از همه جدا افتادم
از ساعتی قبل ... از غبار رفتن آدمکها
باز هم من میان همه تهی شدنم تنها ماندم
از ساعتی که همه رفتند و باز هم سکوت ..... .
.
.
سلام بهار نارنج ...
میدونی که جات همیشه خالیه ؟؟؟!!!
میدونی و سر نمیزنی ؟؟؟
شاید دیگه جای من خالی نیست ؟؟؟؟
سلام بهار نارنج ..
سلام ....... میگن سلامتی میاره ..
ملالی نیست جز سلام بی سلامتی .
سلام اگه سلام باشه اگه از ته دل باشه اگه سالها توی انتظار باشه
اونوقت شاید که سلامتی بیاره ..
حالا سلام ....
........ ؟
... اگه جوابشم از ته دل باشه دیگه سلامتیم نیاره مهم نیست .
.
همین 19 تیر دوباره متولد شدم
مادر که بوی بهشت میدهد دیگر مرا نزایید
ازپی نفس کشیدن دوباره میان روز مرگی راه میروم
به دنبال ناتوانی درونم تو را . او و همه را به دروغ میبندم
تا در 19 تیر دوباره ای بار ها و بارها زاده شوم .
نه از مادر که بوی بهشت مبدهد ..
از درون ناتوانم . از عمق تعفن . تولدم مبارک .