در خود تنیده ام که مرا جستجو کنی
حتی گذار تو بر خواب ایستاده ام نشد .
هزار بار تورا نوشتم و باز هم نقطه سر خط .
رویای کودکانه من .. این روزهای سیراب از تو ... بازهم نقطه سر خط .

کودک ."" آسمان را به اندازه پنجره ای از اتاقش تجربه میکرد ....
به آبنبات وعده مامان برای پایان روشنایی روز فکر میکرد ...
پاهایش روی هم بود و انگشت اشاره را تا بینهایت در بینیش فرو برده بود
و درست آنسوی دیوار زمان پایان ظهر بود در ۱۳۸۷ .
این گاه ....
سایه ام را بر دیوار تازیانه میزنم ..
تو را بهانه میگیرد .
.
سر به سایه ات گذاشتم تا دیروز خوابیدم
شاید امروز بیایی
سایه ات اینجا تنهاست اورا ببر من امروز هم میخوابم .
.
.
یک چیزی - که انگار وسط توی دلم هست ..
انگار وسط توی دلم سوراخ است
انگار هی از وسط توی دلم دارم تمام میشوم
انگشتت را بگذار روی وسط دلم .
.
.
باز هم من ماندم و سکوت .
و هزار چرا و چگونه از ساعتی قبل ....
باز هم من میانه راه از همه جدا افتادم
از ساعتی قبل ... از غبار رفتن آدمکها
باز هم من میان همه تهی شدنم تنها ماندم
از ساعتی که همه رفتند و باز هم سکوت ..... .
.
.