دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند ......
همین پروانه خواب دیدنها. همین خواب و خیالهای کودکی ... همیناس که یدفعه میبرت توی عمق حفره ی تاریک و تنگ درون ...
دوباره حرف اوبژه ی کوچک ای )) از ژاک لاکان شد .
انسان وقتی به ایدآلهای خودش در دنیای واقعیت ها نمیرسه .. نا خواسته خودش رو در کثرتی بزرگ با دنیای پیرامونش یافت میکنه و احساس خلائی بزرگ امن و آسایش رو ازش میگیره ... ایجاد حفره ای سیا و تهی در مرکز آرامش و ایده آلها .....
و جالب اینکه جسته و گریخته این احساس تنهایی . جاماندن . تهی بودن و یا هر چیز دیگه .. در نقطه ای که عاشق شدن . دوست داشتن .. میتونه نامیده بشه .. کمی آرامش میگیره و مجالی برای فراموش کردن پیرامون کثیر و دود گرفته فراهم /.
***** در فیلم افسانه ی ۱۹۰۰ - اثر شاهکار - تورناتوره ( ایتالیایی ) به این مهم پر داخته میشه و به زیبایی هرچه تمام تر . انسان . این موجود تنها ی در شلوغی اطراف خودش . در این فضا مورد بررسی قرار میگیره ..
*** جالبتر اینکه تنها چیزی که باعث میشه بازیگر اصلی فیلم بتونه برای مدتی کوتاه ... مثل همه ی انسانها خودش رو به دست روزمرگی بسپاره ... داستان ناپخته و کوتاه دوست داشتن ............
****** یعنی تنها وضوعی که ترس از این روزمزدکی . کثرت . .... . رو به فراموشی میکشه همین احساس مجهول دوست داشتن یا عاشق شدنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
( همینه که میگن ) بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران ......
.
.
*** خود را در آغوش گرفته ام
نه چندان با لطافت /....
اما .. وفادار .................................
/ ساموئل بکت /
هر چی بیشتر میشینی و توی آیینه ها خیره تر میشی- فقط خودت رو میبینی و دیگه هیچی
توی اینهمه سرعتی که پست مدرن به خودش گرفته .. آدمها بیشتر از هر موجود و ماده ی
دیگه ای جاموندن ..
و اونهایی که زندگی رو با بوی بهار نارنج میخوان بیشتر هم جا میمونن .
اینقدر که دیگه یه روز فراموش میشن ..
اما .. اینقدر با یه سبد پر از بهار نارنج دنبال این پست مدرن .. میدوام .. تا جلو بزنم ..
من هنوز زنده ام .
.
**** در بلور بستر احساسمان .... لبریز یکدیگر میشدیم ....
ودر بغض دوستت دارم ..... آبستن لطافت هامان .....
و اینک در انتهای نگاهم .... تنها مادینه ای نشسته که میخواهد ....
لبریز دوست داشتنمان شود ... در زهدان امن احساس کودکیهامان .
( داوود )
سکوت در من تنها نشسته گاهی ..
. . . خیره در خواب کودکیم ..
- با نبودنم خاله بازی میکند .
( داوود )
.
عشق شعله ای تنهاست ...
ایستاده در نظر گاه دو آینه ...
لیک ازین تنها !! بینهایت در دل آینه ها جاریست .
....